شاهنامه خوانی: داستان بیستم: رستم و سهراب (بخش دوم)

آکاایران: شاهنامه خوانی: داستان بیستم: رستم و سهراب (بخش دوم)

آکاایران: شاهنامه خوانی: داستان بیستم: رستم و سهراب (بخش دوم)

تو با این یال و کوپال همتایی بین پهلوانان نداری اما اگر شاه کاووس بفهمد که تو از توران سپاه آورده ای شاه و رستم خشمناک می شوند و تو تاب رستم را نداری و شکست می خوری.دریغ است که تو بمیری بهتر است به توران برگردی.

سهراب گفت: امروز گذشت ما فردا جنگ را از سر می گیریم و بالاخره من تو را به چنگ می آورم. وقتی سهراب برگشت گژدهم نامه ای برای کاووس نوشت که سپاه زیادی برای جنگ نزد ما آمده است با پهلوانی که سنش بیش از چهارده سال نیست و من تاکنون کسی مثل او راندیدم نامش سهراب است و درست مثل رستم است. او هجیر را شکست داد و الآن هجیر اسیر اوست. گژدهم نامه را به پیکی داد و گفت از راه زیر دژ برو تا کسی تو را نبیند و سپس خود گژدهم و دودمانش هم از همان راه فرار کردند. وقتی خورشید سر زد توران آماده جنگ شدند و سهراب نیزه به دست بر اسب نشست و در فکر آن بود که گردان لشکر را بگیرد و به بند بکشد اما وقتی قصد دژ کرد کسی را ندید و فهمید شبانه فرار کرده اند.سهراب در بدر به دنبال گردآفرید بود و افسوس می خورد که چنین تیکه زیبایی را از دست دادم. عجب آهویی از چنگم رها شد. ناگهانی آمد و دلم را ربود و رفت.سهراب همین طور خودش را می خورد و نمی خواست کسی به رازش پی ببرد ولی عشق پنهان نمی ماند چون از عشق دختر رنگ به چهره سهراب نمانده بود. هومان باتجربه فهمید که او عاشق شده است پس در فرصتی به او گفت: نباید بیهوده به کسی دل ببندی. پهلوان نباید فریب بخورد.الآن تمام یلان ایران به جنگ ما می آیند و تو اول این کار را تمام کن بعد سوی کار دیگر برو. تو وقتی جهان را گرفتی همه پریچهرگان از آن تو هستند. از این سخنان سهراب بیدار شد.

هومان افراسیاب را از فتح دژ سپید باخبر کرد و او شاد شد. اما وقتی کاووس باخبر شد با ناراحتی گیو را نزد رستم فرستاد و خواست تا رستم سریع نزد آن ها بیاید و کمکشان کند. وقتی گیو نزد رستم رسید و ماجرا را گفت: رستم تعجب کرد و گفت: چگونه ممکن است در میان ترکان چنین پهلوانی به وجود آید. من از دختر شاه سمنگان پسری دارم که هنوز کوچک است و چهارده سال بیش ندارد. رستم به گیو گفت: بیا تا به کاخ برویم و دمی بیاساییم پس به آنجا رفتند. دوباره گیو به او گفت کاووس به من گفته است در زابل نمانیم و فوراً به ایران برویم. رستم گفت امروز باشیم و فردا حرکت می کنیم اما روز بعد هم حرکت نکردند و روز سوم هم به رامش و مستی گذشت روز چهارم گیو گفت:اگر کاووس خشمناک شود کسی را نمی شناسد. رستم گفت: ناراحت مباش او به ما نمی¬شورد. پس رخش را زین کردند و سپاهی آراستند که پهلوان سپاه زواره بود.وقتی رستم به ایران رسید بزرگانی چون طوس و گودرز به استقبالش آمدند و وقتی نزد شاه رسیدند او عصبانی بود و بر سر گیو بانگ زد و بعد به رستم پرخاش کرد و سپس به طوس گفت:برو هردو را دار بزن. طوس دست تهمتن را گرفت پس رستم آشفته شد و به شاه گفت: همه کارهایت از دیگری بدتر است و شهریاری شایسته تو نیست. مصر و شام و هاماوران و روم و سگسار و مازندران خسته از شمشیر من هستند و همه بنده رخش منند پس دست طوس را پس زد و رفت و بر رخش نشست و کفت: اگر من خشمگین شوم کاووس و طوس کیستند که مرا به بندآورند؟ من بنده شاه نیستم بلکه بنده خدا هستم. همه می خواستند مرا پادشاه کنند اما من قبول نکردم. اگر من تاج وتخت را می پذیرفتم تو به این بزرگی نمی رسیدی. من بودم که کیقباد را به تخت نشاندم و اگر او را به ایران نمی آوردم تو به این بزرگی نمی رسیدی.

 

اگر من به مازندران نمی آمدم و دیو سپید را نمی کشتم تو الآن در اینجا نبودی. سپس به بزرگان گفت: دیگر مرا در ایران نخواهید دید پس به فکر جانتان باشید که زورتان به سهراب نمی رسد. این را گفت و رفت.

بزرگان ناراحت شدند و به گودرز گفتند این گره به دست تو باز می شود. پس نزد شاه دیوانه برو و او را به راه بیاور.

گودرز نزد شاه رفت و گفت:چرا با رستم چنین رفتاری کردی؟ حالا بدون او ما از بین می رویم. شاه پشیمان شد پس گفت: تو نزد او برو و به نرمی او را بیاور. گودرز با سران سپاه به دنبال رستم رفتند و گفتند: تو می دانی که کاووس مغز ندارد. او می گوید و پشیمان می شود اگر تو از شاه ناراحت هستی ایرانیان که گناهی ندارند. رستم گفت: من از کاووس بی نیازم و دیگر با او کاری ندارم. گودرز بازهم با او صحبت کرد و نرمش کرد و گفت: ننگ است که توران به ما غلبه کنند. رستم گفت:می دانی که من از جنگ فرار نمی کنم و بااینکه شاه قدر مرا نمی داند بازمی گردم. وقتی رستم برگشت شاه از او پوزش خواست و گفت: که تندی سرشت من شده است. من از این دشمن جدید ناراحت بودم و چون دیرکردی ناراحت شدم وگرنه پشت گرمی من به توست و من پشیمان هستم از اینکه تو را آزردم. رستم پاسخ داد: ما همه بنده شاه و گوش به فرمانت هستیم.

شاه گفت: بهتر است امروز را جشن بگیریم و فردا آماده نبرد شویم. وقتی خورشید سر زد کاووس دستور داد که حرکت کنند تا اینکه به دژ سپید رسیدند. سهراب سپاه ایران را دید. سپاهی که انتها نداشت. هومان از ترس آه کشید. سهراب گفت: نباید ترسید چون در این میان کسی که همتای من باشد نیست و من فرد نامداری نمی بینم.

صبحگاه تهمتن نزد کاووس رفت و اجازه خواست تا ببیند که این پهلوان کیست. رستم جامه ترکان پوشید و نزدیک دژ شد و صدای ترکان را می شنید پس داخل شد.

زمانی که سهراب می خواست به رزم برود تهمینه برادرش ژنده رزم را با او فرستاد تا پدرش را به او بشناساند. پس رستم سهراب را دید که در یک طرفش ژنده رزم و طرف دیگر هومان و بارمان بودند ژنده رزم برای کاری بیرون رفت و در تاریکی رستم را دید و به او گفت کیستی؟ در روشنی بیا تا ببینمت. رستم مشتی بر گردن او زد و او در دم جان داد.

 

سهراب که منتظر ژنده رزم بود به دنبالش فرستاد. خبر آوردند که او مرده است. سهراب ناراحت شد و به بزرگان گفت:معلوم است که دشمن در میان ماست. سهراب قسم خورد که انتقام ژنده رزم را از ایرانیان بگیرد. وقتی رستم به سپاه ایران رسید درراه گیو را دید که پاسداری می دهد. گیو خروشید: کیستی؟ رستم خندید. گیو گفت کجا رفته بودی؟ پس رستم موضوع را تعریف کرد. روز بعد که خورشید سر زد سهراب خفتان پوشید و با مغفر و تیغ هندی به راه افتاد و در بلندی ایستاد تا سپاه ایران را ببیند پس هجیر را به نزد خود طلبید و از او خواست تا باصداقت پاسخش را بدهد و هجیر هم پذیرفت.سهراب از شاه و گیو و طوس و گودرز و گستهم و بهرام و رستم نشانی خواست و گفت:آن ها را به من نشان بده. بعد پرسید آنکه در قلب سپاه است کیست؟ هجیر گفت: او کاووس شاه است. بعد از راست سپاه پرسید. هجیر پاسخ داد: او طوس نوذر است. سهراب گفت: او که در سراپرده سرخ است کیست؟ هجیر گفت: او گودرز است. سهراب پرسید آنکه در سراپرده سبز است کیست؟ هجیر با خود فکر کرد اگر رستم را به او بشناسانم ممکن است ناگاه به طرف او رود و دمار از روزگارش درآورد پس هجیر گفت: او نیک خواهی از چین است که به تازگی نزد شاه آمده است. سهراب نامش را پرسید و او گفت: چون من مدت هاست که در این دژ هستم و او بعد از رفتن من نزد شاه آمده است نامش را نمی دانم.

سهراب از هجیر خواست تا رستم را به او نشان بدهد ولی او گفت که او اینجا نیست اگر بود تو از هیکل و یال و کوپالش او را می شناختی و می فهمیدی نمی توانی از پس او برآیی.

سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت و به شاه گفت: چرا نام خود را کاووس کی نهادی؟ تو که قدرت جنگ با شیران را نداری. من در شبی که ژنده رزم کشته شد قسم خوردم که از ایرانیان کسی را باقی نگذارم و کاووس را به دار بزنم. از سپاه ایران کسی یارای پاسخ دادن نداشت.

کاووس طوس را نزد رستم فرستاد و گفت که من همتای او کسی را ندارم و تو باید به کمکمان بشتابی رستم پس از دریافت پیام به طوس گفت: هر وقت شاه مرا خواسته به خاطر جنگ هایش بوده است و من از کاووس جز رنج ندیده ام.

رستم ببر بیان پوشید و بر رخش نشست و زواره را به جای خود در سپاه قرارداد. وقتی رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: ازاینجا به سوی دیگر رویم و بجنگیم. سهراب پذیرفت و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت: تو فرسوده ای و توان جنگ با مرا نداری. رستم گفت: آرام باش. بسی دیوان که به دست من تباه شدند پس صبر کن تا مرا در جنگ ببینی.دلم به حالت می سوزد و نمی خواهم تو را بکشم. ناگاه سهراب پرسید: تو کیستی و از چه نژادی هستی؟ من فکر کنم تو رستم باشی. رستم گفت: نه من رستم نیستم.

منبع :

گردآوری توسط بخش smsاس ام اس،پیامک سایت آکا
پربازدیدها
تبلیغات