Related image

آکاآپعزرائیل یا ملک الموت، واژه‌هایی که شنیدن نامشان به خودی خود انسان را به یاد خداوند، لحظه مرگ و حضور فرشته الهی بر بالین میت می‌اندازد و القا کننده روزی است که فرد دیگر نمی‌تواند به دارایی، فرزندان و اصل و نسب خود تکیه کرده و از اندوخته دنیوی خود بهره‌ای ببرد. 

عزراییل یا ملک الموت فرشته ای از فرشتگان الهی است که از طرف خداوند مامور گرفتن جان آدم هاست .در روایات از رسول خدا(ص) نقل شده است که «ما مِنْ بَیْت اِلاّ وَ مَلَكُ الْمَوْتِ یَقِفُ عَلى بابِه كُلَّ یَوْم خَمْسَ مَرّات» یعنی هیچ خانه اى نیست مگر این كه فرشته مرگ بر در آن خانه در شبانه روز پنج بار مى آید و همچنین می‌فرمایند «سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست اگر اهل خانه مکان او را ببینند و صدایش را بشنوند دست از مرده‌ی خود برداشته و بر حال خودشان گریه می‌کنند.»

همه افراد نمی توانند ای فرشته را ببینند تا زمانی که مرگشان فرا برسد اما رسول خدا (ص ) توانایی دیدن این فرشته و صحبت با او را داشته است. در ادامه این مقاله از مجموعه مقالات خواندنی و دیدنی آکا,  بخشی از گفتگوی جالب بین رسول خدا و فرشته مرگ را برایتان بیان کرده ایم که از دلسوزی عجیب فرشته مرگ برای دو فرد روایت میکند. برای مطالعه این داستان واقعی در ادامه مطلب با آکا همراه باشید.

Image result for ‫شداد بن عاد‬‎

روزی عزراییل به زیارت حضرت محمد (ص ) آمد . رسول خدا (صل الله علیه و آله) از او پرسید :ای برادر ! در این چند هزار سالی که جان بنده ها را گرفته ای و مامور قبض روح انسان ها بوده ای ، آیا شده دلت برای کسی بسوزد ؟

عزراییل گفت در این مدت برای دو نفر دلم سوخت :

1. روزی دریا طوفانی گشت و موج های سنگین یک کشتی را در نوردید و همه سرنشینان کشتی غرق شدند و تنها زنی نجات یافت ، آن زن باردار بود و سوار بر تخته ای از کشتی شد و موج های ملایم او را به ساحل بردند و به یک جزیره رساندند ، درد زایمان زن فرا رسید و او نوزادش را به دنیا آورد ، من مامور گشتم جان آن مادر را بگیرم و در آن لحظه دلم به حال کودک سوخت.

2. زمانی که شداد بن عاد سال ها عمر خود را صرف ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود نمود و در ساختن آن باغ پر شکوه تمام توان و امکانات و ثروت خود را بکار برد و برای ساخت ستون ها و سایر زرق و برق آن خروارها طلا و جواهرات خرج نمود .

دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟

هنگامی که خواست به دیدن باغ برود و حاصل زحمتهای خود را ببیند ،همین که خواست از اسب پیاده شود و هنوز پای چپش بر رکاب بود که من از سوی پروردگار فرمان گرفتم جان او را بگیرم، او از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین علت که عمرش را صرف ساخت باغی نمود اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده ، مرگ به سراغش آمد . 

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) آمد و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید:به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم،

در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

گردآوری توسط بخش خواندنی ها و دیدنی ها سایت آکا
تبلیغات