آکاایران: در راه مانده

تاریخ ایجاد : 
11:32 1396/05/10

در طول زندگی چهل و هشت ساله‌ام تا به حال اینقدر بی‌سر و سامان نبوده ام. وقتی به پیشنهاد مادرم با سیمین ازدواج کردم، فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین مرد دنیا شده‌ام. تک دختر یک خانواده تحصیلکرده بود. لیسانس داشت و دریک دبیرستان، شیمی درس می‌داد. پدرش مدیرکل اداره‌ای معتبری در استان بود و برادرانش هر ۲ پزشک و مادرش نویسنده... آنقدر محو شرایط خانوادگی‌شان شده بودم که اصلا سیمین را فراموش کردم فقط احساس می‌کردم امتیازات خانوادگی‌اش خوشبختی ما را تضمین می‌کند و چه شانسی در زندگی آورده‌ام.

 در راه مانده

آکاایران: در راه مانده

مراسم عقد و عروسی آبرومندانه‌ای برگزار شد و خیلی زود با کمک پدرم آپارتمانی گرفتیم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. از اولش هم زندگی‌مان خوب نبود ولی این قدر این طرف و آن طرف سرمان گرم بود که متوجه نمی‌شدیم. مدتی گذشت و اولین اختلافات‌مان به دعوا تبدیل شد و دعواهای‌مان به سر سنگینی و قهر رسید. بسیار خودخواه و از خود راضی بود. در خانه خودشان حرف حرف او بود، به هیچ کس جز خودش اهمیت نمی‌داد و متاسفانه این امر در خانه خود ما هم نمود داشت.

مادرم که در جریان اختلافات ما بود و می‌ترسید که مبادا زندگی ما فنا شود گفت: «بچه‌دار که بشید، پایبند زندگی می‌‌شه به خاطر بچه هم که شده اخلاقش درست می‌شه چون مادره که بچه رو تربیت می‌کنه»

من که همه آرزویم توجه او، به من و خانه‌ام بود با او صحبت کردم تا بچه‌دار شویم و علاقه هر دوی‌مان و به خانه و خانواده‌اش بیشتر شود، اما اینطور نشد. زندگی او مدرسه بود و خانواده‌اش (پدر و مادر برادر و خواهرش). وقتی متین به دنیا آمد خیلی خوشحال بودم ولی او فقط گریه می‌کرد که گرفتار شده است و نمی‌تواند به علاقه مندی‌های شخصی‌اش برسد من که باید به اداره می‌رفتم گاهی تلاش می‌کردم مرخصی بگیریم تا بچه‌مان تنها نماند، اما همسرم بیشتر سعی می‌کرد طفل معصوم را به مهد کودک بسپارد تا راحت‌تر به کارهایش برسد!. ۸ سال همینطور زندگی کردیم تا این‌که تحمل من و نظراتم به قول خودش دیگر برایش امکان‌پذیر نبود!

خیلی زود خانواده‌اش طلاق او را گرفتند. من هم به خانه پدرم باز گشتم؛ سرخورده و شکست خورده و تحقیر شده. خانواده‌اش با تکبری که داشتند زندگی مرا نابود کردند.

یک سال گذشت و من گاهی متین را می‌دیدم. همراه یکی از اعضای خانواده سیمین می‌آمد و سر ساعت به دنبالش می‌آمدند و می‌رفت.

در یکی از همین روزها با مینا آشنا شدم. معلم ابتدایی بود و در ازدواج اولش شکست خورده بود. ظرف ۳ هفته ازدواج کردیم!! بله سه هفته... ما در خانه او مستقر شدیم. وقتی سیمین فهمید پیغام داد که تصمیم دارد متین را به من بدهد. مینا با این‌که توانایی بچه‌دار شدن را داشت پذیرفت اما دوباره سیمین اعتراض کرد و متین را پس گرفت.

بعداز مدتی برای عذرخواهی با یک دسته گل به محل کارم آمد. ۶ روز تمام آمد و رفت تا من کوتاه آمدم و فاقد اطلاع مینا!! دوباره عقدش کردم!! فکر کردم هر چه باشد مادر یگانه فرزندم است و باید در کنار هم متین را بزرگ کنیم.

هم مادر فرزندم بود و هم عذرخواهی کرده بود که این کار از سیمین بعید بود! اما ظاهرا قرار نبود آرامش به زندگی ما برگردد. هفته بعد مینا با خوشحالی خبر بارداری‌اش را به من داد و من بهت زده نگاهش کردم نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت! بخندم یا گریه کنم اما هر چه بود از روی سیاست هم که شده ابراز خوشحالی کردم.

اما بعد از مدتی مینا وقتی فهمید که سیمین به زندگی من بازگشته مرا به خانه‌اش راه نداد و وقتی سیمین فهمید مینا باردار است، باز قهر کرد و به خانه پدرش رفت و مرا به طبقه‌ای از خانه‌شان که در اختیار ما قرار گرفته بود راه نداد. و حالا من بی‌‌جا و مکان نه خانواده‌ای از خود دارم و نه زندگی. حالت کسی را دارم که هویتش را از دست داده و در بین نزدیک‌ترین کسانش، غریب است.

نمی‌دانم چه کنم، ‌ای کاش هرگز اشتباه نمی‌کردم و برای ازدواج تصمیم نمی‌گرفتم، در حال حاضر پدر دو کودک هستم که اجازه دیدن هیچ‌کدام را ندارم.

.

منبع : new.ksabz.net

گردآوری توسط بخش داستانک،داستان کوتاه جالب سایت آکا
پربازدیدها
تبلیغات