آکاایران: ماهنامه خط خطی - حسن غلامعلی فرد: بهار بود، اما هوا سرد بود. آسمان ابری بود اما باران نمی بارید. باد می وزید اما شاخ و برگ درختان تکان نمی خوردند. پرنده های مهاجر به پرواز درآمده و کوچ های بی موقع را آغاز کرده بودند. حتی کبوترها و کلاغ ها و گنجشک ها سودای کوچه بهسرشان افتاده بود و همراه با پرنده های مهاجر بال بال می زدند.

گربه ها و سگ ها دست روی دوش هم انداخته بودند و اشک ریزان در مسیری بی مقصد قدم می زدند. کروکودل ها کُرّه های گورخرها را روی پشت شان سوار کرده بودند و همان طور که اشک می ریختند رو به افق محو می شدند. عجیب بود که گورخرها پا به پای کروکودیل ها اشک می ریختند، انگار نه انگار که آنها کروکودیلند و اشک شان هم اشک تمساح!...

آقای آسیب پذیر همه این رخدادهای رازبقا گونه را می دید و نگران بود. از اینکه می دید تمساح ها گردن گورخرها را میان آرواره های سهمگین شان خرد نمی کنند شگفت زده بود. وقتی می دید سگ ها و گربه ها شبیه رفقای چندین و چند ساله دست روی شانه های هم انداخته اند و پیش می روند خشکش می زد. همراهی کلاغ ها و گنجشک ها و کبوترها با هم برایش عجیب بود. یادش آمد حیوانات زودتر از انسان ها از رخ دادن بلایای طبیعی خبردار می شوند. با خود اندیشید بی شک اتفاقی سهمگین در راه است، آن هم اتفاقی که هر پرنده و چرنده و خزنده ای را  وادار به کوچک کرده.

کبوتر بچه انداخت | کاش بودی و می دیدی!

آکاایران: کبوتر بچه انداخت، کاش بودی و می دیدی!



وقتی چشمش به مورچه هایی افتاد که سوار بر بال سوسک ها به  مسافران مترو می مانستند که درهم فشرده شده اند، بیشتر نگران شد. روی شاخه درخت ایستاد و تا جایی که در توانش بود فریاد زد: «اینجا چه خبره؟» مرغ مینایی که تازه حرف زدن آموخته بود روی شاخه نشست و مدام پشت سر هم تکرار کرد: «احمدی نژاد با وعده یارانه دویست و پنجاه هزار تومانی پا به انتخابات خواهدگذاشت» ناگهان درخت شروع به لرزیدن کرد. میلیون ها کرم آسکاریس و هزاران کرم خاکی از دل خاک بیرون آمدند و همانطور که شبیه خط چهار متروی تهران امتداد می یافتند در خطی مستقیم به سمت افق لولیدن آغاز کردند.

آقای آسیب پذیر آن قدر دهانش از شدت تعجب باز مانده بود که تعدادی از مرغ های مگس خوار کمی آنجا استراحت کردند و بعد رفتند. دهانش خشک شده بود و مزه فضله پرنده می داد. مرغ مینایی که آن خبر شوم را داده بود، مدتی پیش پر زده و در افق محو شده بود. پس از سال ها این اولین بار بود که آقای آسیب پذیر دلش می خواست از درخت پایین بیاید و همراه  جانوران پیش رو کوچیدن آغاز کند، اما خبر به قدری مهیب بود که پاهایش سست شده بود.

قوزک پاهایش یاری رفتن نداشتند. حتی انگشت کوچک پایش که تا آن روز هیچ کارکردی جز له شدن نداشت دچار سستی و کرختی شده بود. چیزی نمانده بود که آقای آسیب پذیر از شدت خشک زدگی تبدیل به یکی از شاخه های نه چندان قطور درخت شود که ناگهان نماینده مردم قروه آمد پای درخت و گفت: «میانگین درک سیاسی مردم را بالاتر از این می دانم که بخواهند به یک اشتباه به نام احمدی نژاد دوباره اجازه ظهور بدهند.»

آسیب پذیر کمی نرم شد. جانورانی که در حال کوچ بودند سر جای شان ایستادند. انگار همگی منتظر بودند تا خبری خوش بشنوند بلکه پای رفتن شان سست شود. فضا آکنده از سکوت بود که صدای آقای روحانی در فضا شنیده شد که می گفت: «دستور آغاز به کار سایت پسمانگور در انارک و رونمایی از دو سانتریفیوژ ژونال و اولترا را صادر کردم» یکی از تمساح ها سیگار اولترا لایتش را آتش کرد. همه جانوران دچار شعفی عجیب شدند و فضا به یکباره غرق در شادی شد.

همه آنهایی که قصد کوچ داشتند دوباره مسیر رفته را برگشتند. گربه ها و سگ ها دوباره دشمن هم شدند، کروکودیل ها گردن گورخرها را میان آرواره های شان خرد می کردند و گورخرها هم اتفاقا خوشحال بودند. حتی آقای آسیب پذیر هم خوشحال بود. با اینکه هیچ کدامشان نفهمیده بودند آقای روحانی چه گفته اما احساس می کردند باید به یک بهانه ای خودشان را شاد نشان بدهند تا تلخی خبر قبلی را بشورد ببرد پایین، حتی اگر آن خبر را نفهمند!



منبع :

گردآوری توسط بخش جوک ،طنز، لطیفه خنده دار سایت آکا
تبلیغات