علیرضا کاردار در روزنامه قانون نوشت:

به نام خدا

فلیرتیشیای نازنین؛

همان طور که در نامه قبلی برایت گفتم در این غربت خیلی به من سخت نمی گذرد. البته نگران نباش، هنوز دو روز است که به غربت آمده ام و ممکن است از روزهای بعد به من سخت بگذرد. داشتم می گفتم، رانندگان تاکسی اینجا در عین حال که بسیار خشن هستند ولی بسیار مهربان هم هستند. یعنی همان ابتدا که می خواهند سوارت کنند خشن به نظر می آیند ولی بعد از این که سوار ماشین شان شدی خیلی با تو مهربان می شوند. گویا سیستم ترافیک اینجا هم خیلی بغرنج است، چون مسیری که پیاده پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشد و از روی جی. پی. اس پنج کیلومتر است را با تاکسی نیم ساعته می روند و به همین دلیل کرایه ها هم برخلاف میل خود رانندگان، زیاد می شود و آن بیچاره ها هم بااکراه کرایه را می گیرند و برای این که زودتر به مسافر بعدی برسند و با اکراه از او هم کرایه بگیرند، در چشم به هم زدنی غیب می شوند.

راستش امروز می خواستم برایت سوغاتی بخرم. چند پاساژ اطراف هتل هست که همین طور سرسری نگاهی به آنها انداختم و مجبور شدم چیزهایی بخرم که می دانم به دردت نمی خورند. یعنی به درد هیچکس نمی خورند ولی چاره ای نبود. فروشندگان اینجا هم بسیار مهربان هستند. کلا تا حالا اینجا با هرکس سر و کار داشتم همه مهربان بودند، از بازرسان گمرک فرودگاه گرفته تا رانندگان و فروشندگان. فروشندگانش دم در مغازه ها کمین کرده اند و تا بهشان نزدیک می شوی بیرون می پرند و دستت را می گیرند و به زور به داخل می برند. سپس روی میز را پر از جنس کرده و با مهربانی و حتی زور و تهدید اجازه نمی دهند دست خالی از مغازه بیرون بروی.

امروز یک مورد عجیب دیگر هم در اینجا دیدم که نفهمیدم چیست. چندین نفر را دیدم که لباس سیاه پوشیده بودند و عکس یک مارمولک به سینه شان زده بودند. در این مورد پرس و جو می کنم و در نامه بعدی برایت توضیح می دهم.

راستی چطوری؟ از بس هول بودم یادم رفت احوالت را بپرسم. خوبی؟ خب اگر کاری نداری من بروم به کارم برسم. به زودی باز هم برایت نامه خواهم نوشت.

آنتوان عزیزتر از جانت
گردآوری توسط بخش جوک ،طنز، لطیفه خنده دار سایت آکا
تبلیغات