Image result for ‫عبید زاکانی‬‎

آکاآپ: همه ما در طول زندگی انواع داستان آموزنده و حکایات پند آموز و زیبا را مطالعه کرده و یا شنیده ایم که اغلب برای ما جالب و قابل توجه می باشند.آکا در این مقاله از مجموعه مقالات و حکایت خواندنی , گلچینی از حکایت های‌ طنز و جالب عبید زاکانی را برای شما عزیزان گردآوری کرده است.حکایت های‌ کوتاه و شیرین کـه میتواند نکاتی آموزنده را بـه شما گوش زد کند. برای مطالعه در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

 

جنازه :

جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر برسر راه ایستاده بودند.

پسر از پدر پرسید کـه بابا در این جا چیست؟ گفت: آدمی

گفت کجایش میبرند؟

گفت: بـه جایی کـه نه خوردنی و نه پوشیدنی. نه نان و نه آب. نه هیزم . نه آتش. نه زر. نه سیم. نه بوریا . نه گلیم.

گفت: بابا مگر بـه خانه ما می برندش؟!!

 

****************************************

 

طلخک و سرمای زمستان :

پادشاه محمود در زمستانی سخت بـه طلخک گفت کـه با این جامه ي یک لا دراین سرما چه میکنی کـه من با این همه ی جامه می لرزم. گفت ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی. گفت مگر تو چه کرده ای؟ گفت هرچه جامه داشتم همه ی را در بر کرده ام.

 

****************************************

خودكشی شيرين :

حجی در كودكی شاگرد خياطی بود. روزی استادش كاسه عسل بـه دكان برد، خواست كه بـه كاری رود. حجی را گفت: درين كاسه سم اسـت، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با ان چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه بـه صراف داد و تكه نانی گرفت و با ان تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبيد، حجي گفت: مرا مزن تا راست بگويم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسيدم كه بيايي و مرا بزني. گفتم سم بخورم تا تو بيايي من مرده باشم. ان سم كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.

 

****************************************
 

اوصاف بهشت :

واعظي بالای منبر از اوصاف بهشت می‌گفت و از جهنم حرفی نمی‌زد. يکی از حاضرين پاي منبر خواست مزه ای بيندازد گفت:ای آقا،شـما هميشه از بهشت تعريف می کنيد،يک بار هم از جهنم بگوييد. واعظ کـه حاضر جواب بود گفت: آنجا را کـه خودتان مي رويد و مي بينيد. بهشت اسـت کـه چون نمی رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد.

 

****************************************

 

پیرمرد باهوش:

پادشاه محمود پیرمردی ضعیف را دید، کـه پشتواره ای خار میکشد. بر او رحمش آمد؛ گفت: ای پیرمرد دو ؛ سه دینار زر می‌خواهی؟ یا دراز گوش«خر»؟ یا دو سه گوسفند؟ یا باغی کـه بـه تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟

پیرمرد گفت: زر بده، تا در بین بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و بـه باغ روم و بـه دولت تو«کمک تو» در باقی عمر آنجا بیاسایم.

پادشاه را خيرمقدم و فرمود: چنان کنند.

 

****************************************

نهايت خساست :

بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگر‌گوشگان خودرا حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشيده‌ام و حلق خودرا بـه سرپنجه گرسنگي فشرده‌ام، هرگز از محافظت ان غافل مباشيد و بـه هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد.

اگر كسی با شـما سخن گويد كه پدر شـما را در خواب ديدم قليه حلوا مي‌خواهد، هرگز بـه مكر ان فريب نخوريد كه ان من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد.

اگر من خود نيز بـه خواب شـما بيايم و همين التماس كنم، بدان توجه نبايد كرد كه ان را خواب و خيال و رويا خوانند. چه بسا كه ان را شيطان بـه شـما نشان داده باشد، من انچه در زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم. اين بگفت و جان بـه خزانه مالك دوزخ سپرد.

 

****************************************

 

شرط آزادی :

یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت کـه از مال خود پاره ای گوشت بستان و زیره بایی معطّر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد زیره بایی بساخت و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت بـه غلام سپرد.

روز دیگر گفت بدان گوشت نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد و نخود آب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت بـه غلام سپرد.

روز دیگر گوشت مصمحل شده بود، گفت این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از ان طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام گفت ای خواجه بگذار تا من همان‌ گونه غلام تو می باشم و اگر البته خیری در خاطر می گذرد نیت خدای را این گوشت پاره را آزاد کن.

 

 گلچینی از بهترین حکایتهای عبید زاکانی

زن خوش صورت :

بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت. عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل بـه خادم داد، کـه هرگاه از این زن حرکتی ناشایست دروجود آید، یک انگشت نیل بر جامه ي او زند، تا چون باز آیم، اگر تو حاضر نباشی، مرا حال معلوم شود.

پس از مدتی خواجه بـه خادم نوشت کـه:

چیزی نکند زهره کـه ننگی باشد

بر جامه ي او زنیل رنگی باشد

خادم باز نوشت کـه:

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد

چون باز آید زهره پلنگی باشد

گردآوری توسط بخش حکایات خواندنی و حکایات جالب سایت آکا
برس حرارتی
تبلیغات